سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

























چیچک

امروز هم دوباره با یک عاشقانه ی داغ به دیدارت می آیم

با همان دلهره دل انگیز همیشگی

با یک عشقِ تازه دم و چاشنی گلخند، بغلت می نشینم  

چای ، بهانه هست که کنارنفس هایت ، بساطِ چای من طعمِ تو را بگیرد

قلبم تو را می تپد و شرم زنانه ام به لبهای داغت دوخته می شود

با هر نفست ، چه شوری می گیرد نفس هایم

و همه وجودم شکوفه می زند از شوقِ بوسیدنت

تمام لحظه هایم داغ می شود

انگار گرمی آغوشت عطشِ داغِ تابستان را از یادمان می برد 

 تنگ که می گیری بندبند انگشتانم را لای حلقه ی دستانت

من با حرارتِ لبهایم ، داغ می زنم بر چشمانت

 و آرام و بی فاصله ، می گویم دوستت دارم

 


نوشته شده در سه شنبه 97/4/19ساعت 5:56 عصر توسط arda2| نظرات ( ) |

تو که ناگزیر می رفتی

بعد از رفتنت

تنها رنگی که می ماند

رنگ اشک بود

و من

به تماشا می نشستم جای ردِ واژه هایت را

و من و خیالت ، خیس

من زیر بارش خاطرات، خیس می شدم

تو که می رفتی  

 هر شب دستهایم را می بوییدم

شاید که عطر دستهای تو را

میان سرگردانی واژه ها گرفته باشند

تو که می رفتی

من می ماندم و اندوهی تلخ

اندوه من

تنها

از دلتنگی تو بود 

دلتنگ تو که می شدم

سنگی سرد

سخت 

  به سینه ام فشار می آورد

تو که می رفتی

من بودم و یک سکوت سرد

 و در حسرتِ نگاهی که سکوتم را ترجمه کند

و فریــادِ فرو خورده ی واژه های تلخِ مرا

 به گوش تو برساند

چندین سال  فاصله ها را دویدم

 تا مسیرِ « من و تو » ، پر از « ما » شد


نوشته شده در چهارشنبه 97/3/30ساعت 2:16 عصر توسط arda2| نظرات ( ) |

[نوشته ی رمز دار]  


نوشته شده در سه شنبه 97/3/29ساعت 3:14 عصر توسط arda2| نظرات ( ) |

 

هر روز موسیقی صدای تو را گوش می کنم

نوای حنجره ات زیباست مهربان ِ من

و من با طنین صدای دل انگیزت

نفس نفس غروب میکنم

شب ها  نغمه های عاشقانه ام را

به آغوش پیچک های یاس سفید  می آویزم 

چون که عطر شب بوها ...یاس ها

   بوی نفس های تو را می دهد

و من هر لحظه تو را نفس می کشم

عشق از نفس هایم چکه چکه می کند

و لبخند داغم ،  طعم تو را می گیرد

 

 


نوشته شده در یکشنبه 97/3/27ساعت 9:44 صبح توسط arda2| نظرات ( ) |

وقتی که نیستی

  لبریزم از سکوت های شکسته در گلو

 پُرم از فریادهای خوابیده در بغض

قلبم توی سینه ام حسِ گلویی بغض کرده دارد

دوباره جاده های تَوَهُم

بی خبری

راهی ناپیدا

و دوباره تردید

و تو که حجمِ اندوهِ مرا حس نمی کنی !

با چشمِ ابری ، ذره ذره درد را می چشم

هر روزم ، بوی نمِ غم

و هر شبم آلوده به اندوه

دلم تنگ که می شود

دلتنگی روی سینه ام سنگینی می کند

اما ناگزیرم اندوه دلم را

پشت بارش اشکهای رهگذر پنهان کنم

 دوباره به سهمم از تمنای داشتنت

تکرار دوباره ی دردی تازه تر می شوم

 و سهمی از درد را بر می دارم

نوشتن  هم دردی شده است

افزون بر همه درد های ناتمام ِ من

وقتی درد طغیان می کند

ژرفای اندوه مرا

دلنوشته باید بر دوش کشد

خلاصه می کنم تمام خودم را

سکوت، فریاد می شود در بغض

فریاد ، بغض را می شکند

بی تو 

دیگر در خودم هم حل نمی شوم 


نوشته شده در شنبه 97/3/19ساعت 4:30 عصر توسط arda2| نظرات ( ) |

   1   2      >